شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید
ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بردلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن
کشتی خودکامگیتان،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان
بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید
شعر از فریدون مشیری
اینجا بشنوید با صدای استاد شجریان

میسپارم
نام بیرنگ تو را،
بر کاغذ.
دست من
حس تو را مینوشد
آنچنان
محو فروریختنی،
که تن
واژه به من می خندد.
که سپید
کاغذ،
پر از
خط خطی حس من است.
اندکی
تاب بیار،
تا تو
را رسم کنم.
تا تو
را نه
بودن پیش
تو را وصف کنم.
وحشی کوچک
من تاب بیار،
تا من
عاشق بشوم
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین
...
...
آنکه بر در میزند شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

...
...آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاسشوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین
شعری از زنده یاد احمد شاملو
به
خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج
کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
نوتر ازمنظره ها مقبرهای ده ماست
خانه مان گلی وپنجرهامان بسته
فقط این مسجد متروکه بنای ده ماست
شهر نفرین شده هامرکز تاعونزده ها
تخم افسردگی درگل ولای ده ماست
پدرم از ده بالا که غروب می آمد گفت
هرچه بدبختیو رنج است برای ده ماست
کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است
کدخدای ده مانیست خدای ده ماست
کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم
کدخدایی وخدایی که بلای د ه ماست
ما از این زندگی اخر بخداخسته شدیم
این صدا مختص من نیست صدای ده ماست
چوپان جوان خسته نباشی بنواز
فقط این نی لبکت لطف وصفای ده ماست

شاخه
با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ
امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه
شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
باخبرگشته
که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم
آب شده مثل کویری تشنه
شایداز
جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر
سال این فصل شکوفا میشد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
ياد دارم يک غروب سرد سرد
مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري کوزه خالي ميخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟»
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش ديدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم ديدم که بابا پير بود
بدتر از آن خواهرم دلگير بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شايد آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ي انديشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري کوزه خالي ميخرم»
خواهرم بي روسري بيرون دويد.
آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟
عشق
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی ناکسان
هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر
جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای
محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و
عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و
موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون
آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم
فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی
پا
که با ساز هوس پرداز و
افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و
سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی
لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را
در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما
معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می
بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می
ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد
افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر
اضطراب و ساکت و فانی
خبر ها دارد از فردای
شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر
رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز به روی چون شما
غارتگران فکر انسانی نمي خندم
بودن
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاک!
سفر ایستگاه
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي
آزارد
که چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
در تکاپوهايش چيزي از معجزه
آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دليلي
دارد ؟
چه دليلي دارد که هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يک لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم
که درين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين کارست
ونمي دانم که چرا انسان تا
اين حد با خوبي بيگانه است
و همين در مرا سخت مي آزارد
فريدون مشيري
پرده افتاد
صحنه
خاموش
آسمان
و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته
بر باد
مانده
در پرده گوش
رقص
خاموش فریاد
پرده افتاد
صحنه
خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده
یخ بسته بر لب
گریه
خشکیده در چشم
پرده
افتاد
صحنه
خاموش
و
آن نمایش
که
همچون فریبنده خوابی شگفت
دل
از من همی برد پایان گرفت
و
من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو
مرد فسون گشته خواب بند
که
چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
که
چون من
تماشاگر
بازی خویش باشد ؟
وز
این گونه چون من
تراشد
فریب
دل خویشتن را
که
آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و
من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟
هوشنگ ابتهاج
قاصدمخصوص
گر چه
در دورترين شهر جهان محبوسم
از همين دور ولی روی تو را می بوسم
گر چه در
سبزترين باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم
خلوت ساکت يک
جوی حقيرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم
ای به راهت لب هر پنجره
يک جفت نگاه
من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟
***
اين غزل حامل پيغام
خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
!
گر چه تکرار نبايد بکنم
قافيه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-
بار ديگر می گويم تا يادت
نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك ، اندامم چه خواهد ساخت.
ولي بسيار مشتاقم ،
كه از خاك گلويم سوتكي سازد، گلويم سوتكي باشد ،
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش ،
و او، يكريز و پي در پي
دم خويش را برگلويم سخت بفشارد،
وخواب خفتگان را آشفته تر سازد،
بدين سان بشكند در من ،
سكوت مرگبارم را ...
تنها چند خط گریسته ام میان دفتری که سالهاست
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟
وقتی می بینی که زنی با فریاد
بهر فرزندانش تن به هر کاری داد
...وقتی می بینی که غروب خورشید
همه جا را گرفته چون باد...
وقتی می بینی که همه غمگینند با نقاب گشتند شاد
..وقتی می بینی که سکوت در ظلمت با هزار آه و صد ها فریاد
ناله ها را سر داد
...باز هم میگوی جور دیگر باید دید؟
وقتی خط به خط متن های همه نیست جز آه
... وقتی مردن همه در شهر سیاه
... وقتی که بر لب هر پیر و جوان هست زندگیم گشت تباه
... باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟
با هزار خنده تلخ میگویم که به این حرف تو باید خندید
... شا ید آن روز که سهراب میگفت:
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبر از داغ دله نسترن سرخ نداشت
... شاید آن روز سهراب به قد قامت موج ایمان داشت
شاید آن روز سهراب...!
مجتبی صحی
کیفر
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
شاملو
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود
گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو مي انديشم

