پرنده

پرنده

parpar.jpg


پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت

پرنده‌ی کوچک
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود

فروغ فرخزاد

نگاه آخر

http://www.picamatic.com/show/2009/07/15/01/19/4446212_600x600.jpg

   من وآن نگاه آخر                   تو و رفتن پیاپی          

من شوم یه آب راکد                تو و جوشش مداوم

من درونم همه درد است         این همان گریه مرد است

گره های کور این دل               تو گشای و کن تو باطل

من هنوز ریشه دارم               من امید همیشه دارم

گر بیایی سبز گردم                تو مبین که هرز گردم

زده ام حلقه بر گوش              نکنم تو را فراموش

آن نگاه آخرت را                    نبرم ز یاد هرگز

مگر آنکه مرده باشم               یا شوم من بید مجنون

فریاد

بار اولته

راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج
طنز كوتاه

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.


سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟


مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.


سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.


وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"


همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

ماهیها و کوسه ها

برتولت برشت

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،

توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،

همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.

برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،

گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،

چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !

برای ماهی ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به آنها مي قبولاندند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد

اگر كوسه ها ادم بودند،

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،

ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.

همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.

در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

عشق یا هوس؟


یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش

پرسید :چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
پسر : دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
دختر : تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟
پسر : من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
دختر : ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
پسر : باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حال میتونی حرف بزنی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوسه كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم"
ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

تبلیغات قدیمی

تبلیغات قدیمی مجلات

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

ادامه عکسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

از دل خبر داری؟

http://www.siemorgh.nl/images/ashar%20parakandeh.jpg


 

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

 

به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد


 

 

در اين بازار  عطاران مرو هر سو چو بيكاران

 

به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد


 

 

ترازو گر نداري پس تُرا   زو  ره   زند هر كس

 

يكي قلبي بيارايد   تو پنداري كه زر دارد


 

 

تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم

 

تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد


 

 

به هر ديگي كه ميجوشد  مياور كاسه و منشين

 

كه هر ديگي كه ميجوشد  درون چيزي دگر دارد


 

 

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد

 

نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد


 

 

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله مستان

 

ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد


 

 

بنه سر گر نميگنجي ، كه اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نميگنجد ازآن باشد كه سر دارد


 

 

چراغ است اين دل بيدار، به زير دامنش مي دار

 

از اين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد


 

 

چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي

 

حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد


 

 

چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را ماني

 

كه ميوهي نو دهد دايم درون دل سفر دارد

پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

http://lawansaqez.persiangig.com/10.jpg

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟

صندوق چوبی

ارنست امروز زودتر از خواب  برخاست . لبخندی بر لب داشت گویی خاطرهای شیرین را در ذهن تداعی میکند

برای چندمین بار طی دو روروز گذشته  صندوقی که به سفارش او از چو ب بلوط  ساخته بودند وارسی نمود

غذای ژانت گربه سفیدش را درون ظرف مخصوص ریخت و به اصلاح صورت و حمام مشغول شد

گویی قرار بسیار مهمی در پیش داشت .روز گذشته تمام مستخدمین را بجز ویکتور  مرخص کرده  و با انها

به بهانه مسافرتی طولانی تسویه حساب نموده  بود.

ارنست پس از جدایی تلخش از ژانت اندرسون  دختری که عاشقش بود   نتوانست  دل بدیگری بسپارد و در تمام این

 سالها تنها زندگی کرد بهمین خاطر نام گربه اش را ژانت گذاشت .

او پس از حمام به اتاق مطالعه رفت  و نامه ای که دیشب تا دیرهنگام  مشغول نوشتنش بود بازخوانی نمود تا مطلبی

از قلم نیفتاده باشد .

ویکتور مرد میانسالی بود که ارنست به او اعتماد بسیار داشت بهمین خاطر از تمام کارهایش وی را باخبر میکرد

ویکتور که میدانست امروز  چه ماجرایی در پیش روی اربابش قرار دارد بسار غمگین بود و چشم از ارنست برنمیداشت

او میدانست چاره برای جلوگیری از این اتفاق وجود نخواهد داشت  پس به ارنست کمک میکرد تا  همه چیز طبق روال پیش رود .

ساعت حدود 8 صبح بود وزمان زیادی  تا  10که قبلا ارنست  گفته بود و از ویکتو خواسته بود تا چند تن از دوستان , وکیلش

وکشیش  جوان  پدر خوزه   را برای ان ساعت  دعوت کند  نمانده بود .

ارنست بار دیگر خانه را برانداز کرد  وگربه اش  را در اغوش کرفته و راهی اتاقش شد تا لباس ویژه اش  را بپوشد

ساعتی بعد  ویکتور  که مشغول چیدن صندلیها برای پذیرایی بود  ارنست را در لباسی شیک دید  که از پله ها  پایین می آید

با دیدن این صحنه نتوانست غم را در دیدگانش پنهان کند به طرف اربابش رفته و او را درآغوش کشید و گریست

ارنست که  غافگیر شده بود  با لبخندی به  ویکتور گفت که اصلا نگران آینده اش نباشد در نبود او  انقدر برایش در نظر گرفته

که محتاج دیگران نشود  و با همان لبخند نگاهی به ساعت انداخت و گفت زمانش فرا رسیده  .

به طرف صندوق ساخته شده از چوب بلوط رفت  و نامه ای را از جیبش خارج نموده و به ویکتو ر داد و به او گفت طبق برنامه عمل نماید

به درون صندوق که تابوتی  کنده کاری شده بود رفت و خوابید و چشمانش را بست . دقایقی بعد که ویکتور بالای سر اربابش امد گویی  روزهاست  که مانند کودکی خوابیده است. 

ساعت 10 مهمانان یک به یک رسیدند و پیشتر از همه دکتر سیمون  بود که بالای سر ارنست حاضر شد و پس معاینه

به حاضرین اعلام کرد که ارنست در اثر تومور مغزی  که تا آخرین لحظه ممکن حاضر به جراحیش نشد درگذشته است.

مهمانان که از قبل انتظار این روز را داشتند  از پدر خوزه  خواستند  برای روح ارنست  دعا کند تا به آرامش برسد

کشیش نیز  همین کار را کرد . وکیل ارنست  که زنی جوان بود پاکتی  که حاوی  اخرین خواسته های ارنست بود را از ویکتور گرفت

 و درب  ان را گشود  پس از مطالعه و تایید مهر و امضاء ارنست به  حاضرین اعلام کرد که ارنست  این خانه ولوازمش را به ویکتور خدمتکار و همدمش  بخشیده به شرط آنکه از ژولیت گربه اش مراقبت کند و باقی ثروتش را به یتیمخانه  پارادایس   جهت  صرف در امور یتیمان  بخشیده است  .

مهمانان پس از شنیدن  محتوای وصیت  به ویکتور تسلیت گفته  و با ادای  احترام به جنازه ویکتور  خانه را به صاحب جدیدش واگذار کردند.

ساعتی بعد در آن خانه فقط ویکتور بود , جنازه سرد ارنست درون صندوق چوبی و گربه سفید که گویی میخندید.

 

 

 فریاد

 

مهر در مهر


 

صبح یک روز سرد پائیزی  روزی از روز های اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

 
 

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود


تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

 
  شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
 
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

 


جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

 

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

 

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد

 

 

هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

 
 

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

سروده زنده یاد قیصر امین پور