http://www.siemorgh.nl/images/ashar%20parakandeh.jpg


 

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

 

به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد


 

 

در اين بازار  عطاران مرو هر سو چو بيكاران

 

به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد


 

 

ترازو گر نداري پس تُرا   زو  ره   زند هر كس

 

يكي قلبي بيارايد   تو پنداري كه زر دارد


 

 

تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم

 

تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد


 

 

به هر ديگي كه ميجوشد  مياور كاسه و منشين

 

كه هر ديگي كه ميجوشد  درون چيزي دگر دارد


 

 

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد

 

نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد


 

 

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله مستان

 

ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد


 

 

بنه سر گر نميگنجي ، كه اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نميگنجد ازآن باشد كه سر دارد


 

 

چراغ است اين دل بيدار، به زير دامنش مي دار

 

از اين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد


 

 

چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي

 

حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد


 

 

چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را ماني

 

كه ميوهي نو دهد دايم درون دل سفر دارد