مگسی را کشتم

عضویت رایگان در ایران عشق
 
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

ترافیک

ترافیک
http://www.jmg-galleries.com/photo_a_day/images/040706_passing_rain_550c.jpg
 
ترافیک بهترین پدیده بشریست مخصوصا در تهران
وقتی در تاکسی کنارم نشسته ای
وقتی دستم توی دستت گره خورده وقطره های باران به شدت به شیشه ها می کوبند
می دانم باران را دوست داری  و چه زیبا برق شادی را در چشمانت می بینم
و تاکسی ران گویی فرشته ای است،
وقتی که آرام می راند..
عابری پیر که با عصا آهسته ،
از عرض خیابان می گذرد،
چه متین راه می رود...
و رنگ قرمز چراغ راهنما در نظرم چه زیباست!
"تمام راه ها، به مقصد، بسته است"
چقدر دوست می  داشتم آن شبها زود دیر نشود
و آن لحظه این شهر برایم زیباست وقتی تک تک جاهایش را  با توخاطره می سازم
 گفتی از تنهایی ننویسم کار دستم می دهد
هر چند دیگر نه به دستم و نه به دلم کاری نمی آید اما...
به خاطر تو چشم تکذیب می کنم من دیگر تنها نیستم
اینجا هیچ وقت دیگر تنها نیستم کتاب می خوانم
 از حافظ  و خیام سهراب وفروغ  گرفته تا کتابهای زبانهای بیگانه
و دیگر اینکه  نقاشی میکش تابلو می سازم طرح نقش دلم را
جدیدترین  لباسها را به متد روز می دوزم  و از همه مهمتر با عشق آشپزی می کنم
راستی اینجا یه نفرهست که فیش برگرهای مرا دوست می دارد
و من با بوی سیگار وینیستون او زندگی که نه بیشتر پرواز می کنم
اینجا نفسهایی تبخیر شده و بر تک تک سلولهای وجودم نفوذ کرده
 مثل  بخار آب در حمامی که عطر حضورت را لمس می کنم
زود تمام می شوند رویاها و چه بی وقت زنگ تلفن برم می گرداند به دنیای خالی از حضور تو بسیار خوش گذشت ...
گفتم بدانی.از یاد نمی روی از دیده شاید
  ازآن روز دیگر باران نبارید
وقتی هوا ابر می شود اما باران نمی بارد مثل وقتی میشود که تو قرار است بیایی اما نمیایی و من قول می دهم گریه نکنم

به آرامي آغاز به مردن ميكني

به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر سفر نكني،اگر كتابي نخواني،اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،اگر از خودت قدرداني نكني.


به آرامي آغاز به مردن ميكني زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر برده‏ عادات خود شوي،اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،اگر روزمرّگي را تغيير ندهي،اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.


تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوري كني.


تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر هنگامي كه با شغلت يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،اگر وراي روياها نروي،اگر به خودت اجازه ندهي،كه حداقل يك بار در تمام زندگيتوراي مصلحتانديشي بروي.


امروز زندگي را آغاز كن


!
امروز مخاطره كن

!
امروز كاري كن

!
نگذار كه به آرامي بميري

!
شادي را فراموش نكن!

ستاره من

hamtaraneh.com

 

 

 

از جنس كدام نور بودي ستاره من؟

 

كه جسارت با تو بودن در من جنبيد؟

 

و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم

 

...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتي

 

و اين شد

 

"عاشقانه ي آرام "من و تو

  http://www.smokish.com/images/jvr7e66nbnvw90ov5idq.jpg

از دل و ديده ، گرامی تر هم

آيا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است !

دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

 

فريدون مشيري

زندگی خالی نيست

زندگی خالی نيست

 

       

hamtaraneh.com

 

             

دشت هایی چه فراخ!                                     

کوههایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هیچ ، می چرد گاوی در کرد.

سایه هایی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است ، که مرا می خواند."  

 

                                                                      "زنده یاد سهراب سپهری"

***********************************

وصيتنامه وحشي بافقي

وصيتنامه وحشي بافقي

 


روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد

همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

 

مزد غـسـال مرا   سيــــر   شــــرابــــــش بدهيد

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهيد

 

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد  واعــــــظ

پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

 

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد

شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

 

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد

اندرون دل مــن يک قـلم تـاک زنـيـــــــد

 

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

از: وصيتنامه وحشي بافقي

**************************************

اجازه هست

hamtaraneh.com

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟


 

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟


 

اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم


 

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم


 

اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟

خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟


 

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟

با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟


 

طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو

با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟


 

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم

هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو


 

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات

یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات


 

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه

ورق ورق نامه بدم بازم برات


 

همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها

فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا

**************************************************

 

شقایق  گل همیشه عاشق

رازعشق شقایق

 
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 
 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

40.gif40.gif40.gif
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
  
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
  
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
  
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

دل من مي شكند


 چه دل است اين دل من؟
كه زيك لرزش اشك
بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري
دل من مي شكند
چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

هر كجا اشك يتيمي رنجور
مي چكد بر سر مژگان سياه
هر كجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
در مزاري كه زني ناله كند در عزاي پسرش
يا يتيمي كه كند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين كبوتر را
يا يكي بچه گنجشك كه بشكسته پرش
دل من مي شكند

حالت دختركي كوچك و تنها و فقير
كه به حسرت كند از شيشه اشك به عروسك نگه گاه به گاه
وز دل تنگ كند ناله و آه
ناله پيرزني غمزده و دست تهي
كه ندارد نفسي
ضجه مرغ اسير
كه كند ناله به كنج قفسي
هق هق مرد اسيري كه بلا ديده بسي


حالت دختر زشتي كه ز شرم
رو ندارد به كسي
دل من مي شكند

هر كجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بوي طلاق
وز پراكندگي غافله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
آن زماني كه بدنبال شهيد

مادر داغ به دل
سينه مي كوبد و مي نالد و مي گريد زار
همچنان ابر بهار
يا زماني كه نشيند در اشك
بر سر سنگ مزار
و به فرياد كند نام پسر را تكرار
دل من مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه دل است اين دل من
دلم از ناله مرغان چمن مي شكند
ز خيال غم مردم دل من مي شكند
دلم از داغ شهيدان وطن مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه كنم دل من مي شكند

مهدي سهيلي

 

 *******************************************

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

http://fc05.deviantart.com/fs22/f/2007/328/b/8/hold_on_to_me_love_by_WCS_Wildcat.jpg

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟
باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

کاشکی میدیدم

http://gidora.files.wordpress.com/2010/04/rain.jpg

شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو راخواهد شست

آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

 

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم و ندایی که بهمن میگوید گرچه شب تاریک هست دل قوی دار که سحر نزدیک است

در میان من و تو فاصله هاست .............

 

گاه می اندیشم .... می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد که مرازندگانی بخشی

چشم های تو به من آرامش میبخشد و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگرهست                 

میتوانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را میبخشی

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کی میگوید ؟؟؟؟؟؟؟؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !!!!!!!!

 

روی تو را کاشکی میدیدم ....

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس.........

( کاشکی میدیدم)

 

من به خود میگویم  چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشقتو خاکستر کرد

با من اکنون چه نشستنها خاموشی با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد........................

در کشور ما

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

درکشورما وضع چنین است بدانید

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند      

  برپست ریاست ابدالدهر بماند
 

پرنده

پرنده

parpar.jpg


پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت

پرنده‌ی کوچک
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود

فروغ فرخزاد

نگاه آخر

http://www.picamatic.com/show/2009/07/15/01/19/4446212_600x600.jpg

   من وآن نگاه آخر                   تو و رفتن پیاپی          

من شوم یه آب راکد                تو و جوشش مداوم

من درونم همه درد است         این همان گریه مرد است

گره های کور این دل               تو گشای و کن تو باطل

من هنوز ریشه دارم               من امید همیشه دارم

گر بیایی سبز گردم                تو مبین که هرز گردم

زده ام حلقه بر گوش              نکنم تو را فراموش

آن نگاه آخرت را                    نبرم ز یاد هرگز

مگر آنکه مرده باشم               یا شوم من بید مجنون

فریاد

از دل خبر داری؟

http://www.siemorgh.nl/images/ashar%20parakandeh.jpg


 

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

 

به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد


 

 

در اين بازار  عطاران مرو هر سو چو بيكاران

 

به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد


 

 

ترازو گر نداري پس تُرا   زو  ره   زند هر كس

 

يكي قلبي بيارايد   تو پنداري كه زر دارد


 

 

تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم

 

تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد


 

 

به هر ديگي كه ميجوشد  مياور كاسه و منشين

 

كه هر ديگي كه ميجوشد  درون چيزي دگر دارد


 

 

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد

 

نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد


 

 

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله مستان

 

ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد


 

 

بنه سر گر نميگنجي ، كه اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نميگنجد ازآن باشد كه سر دارد


 

 

چراغ است اين دل بيدار، به زير دامنش مي دار

 

از اين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد


 

 

چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي

 

حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد


 

 

چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را ماني

 

كه ميوهي نو دهد دايم درون دل سفر دارد

مهر در مهر


 

صبح یک روز سرد پائیزی  روزی از روز های اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

 
 

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود


تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

 
  شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
 
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

 


جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

 

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

 

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد

 

 

هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

 
 

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

سروده زنده یاد قیصر امین پور

مرگ قو ...

مرگ قو ...

 

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

***

شب مرگ ، تنها ، نشيند به موجي

رود گوشه اي دور تنها بميرد

***

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

***

گروهي بر آنند كايت مرغ شيدا

كجا عاشقي كرد ، آنجا بميرد

***

شب مرگ ، از بيم ، آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

***

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

***

چو روزي  زآغوش دريا برآمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

***

تو درياي من بودي آغوش وا كن

كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

  نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

من نمی دانم چیست

     که چنین زار و پریشان شده ام

     ..... و چرا ؟؟

              مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟؟؟

                                                       نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

                                    

من نمی دانم چیست

         آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟

                         .............. و مرا می شکند ، می سوزد.

                                                ....... و مرا زود به هم می ریزد .

                                                         نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

راستی !....

      نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟

                و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم

                        و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام؟؟؟؟

                                       ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟

                                                        نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

آه ....

ای مردم این دهکده ی موهومی

              به همه می گویم........

                      اگر عاشق شده باشم

                              خون من گردن آن دخترک مهسایی است

                                                              که در اقلیم مجازی هرشب

تا سحر

    بال در بال دلم می چرخید

              و برای دلم افسانه ی دریا می گفت

 
خون من گردن اوست




کیوان هاشمی

بخشی از سروده «پرواز همای» در قسمت پایانی اپراي موسی و شبان

 

خدا از هرچه پنداري جدا باشد
خدا هرگز نمي‌خواهد خدا باشد
نمي‌خواهد خدا بازيچه‌ي دست شما باشد
که او هرگز نمي‌خواهد چنين آيينه‌ي وحشت‌نما باشد

 

هراس از وي ندارم من
هراسي زين انديشه‌ها در پي ندارم من
خدايا بيم از آن دارم
مبادا رهگذاري را بيازارم

 

نه جنگي با کسي دارم، نه کس با من
بگو موسي، بگو موسي پريشان‌تر تويي يا من؟
نه از افسانه مي‌ترسم، نه از شيطان
نه از کفر و نه از ايمان
نه از دوزخ، نه از حرمان
نه از فردا، نه از مردن
نه از پيمانه مي‌خوردن

 

خدا را مي‌شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را مي‌شناسم من


Parvaz Homay Houston.JPG