http://www.tadamon.ca/wp-content/uploads/untitled-17.jpg
->>> زنی را می شناسم من
> که در یک گوشه ی خانه
> میان شستن و پختن
> درون آشپزخانه
>
>
> سرود عشق می خواند
> نگاهش ساده و تنهاست
> صدایش خسته و محزون
> امیدش در ته فرداست
>
> زنی را می شناسم من
> که می گوید پشیمان است
> چرا دل را به او بسته
> کجا او لایق آنست
>
> زنی هم زیر لب گوید
> گریزانم از این خانه
> ولی از خود چنین  پرسد:
> چه کس موهای طفلم را
> پس از من می زند شانه؟
>
> زنی آبستن درد است
> زنی نوزاد غم دارد
>
>
>
> زنی  با تار تنهایی
> لباس تور می بافد
> زنی در کنج تاریکی
> نماز نور می خواند
>
> زنی خو کرده با زنجیر
> زنی مانوس با زندان
> تمام سهم او اینست
> نگاه سرد زندانبان
>
>  زنی را می شناسم من....
>
>
>زنی را می شناسم من
> که می میرد ز یک تحقیر
> ولی آواز می خواند
> که این است بازی تقدیر
>
> زنی با فقر می سازد
> زنی با اشک می خوابد
> زنی با حسرت و حیرت
> گناهش را نمی داند
>
> زنی واریس پایش را
> زنی درد نهانش را
> ز مردم می کند مخفی
> که  یک باره نگویندش
> چه بد بختی ، چه بد بختی
>
> زنی را می شناسم من
> که شعرش بوی غم دارد
> ولی می خندد و گوید
> که دنیا پیچ و خم دارد
>
> زنی را می شناسم من
> که هر شب کودکانش را
> به شعر و قصه می خواند
> اگر چه درد جانکاهی
> درون سینه اش دارد
>
> زنی می ترسد از رفتن
> که او شمعی ست در خانه
> اگر بیرون رود از در
> چه تاریک است این خانه
>
> زنی شرمنده از کودک
> کنار سفره ی خالی
> که ای طفلم بخواب امشب
> بخواب آری
> و من تکرار خواهم کرد
> سرود لایی لالایی
>
> زنی را می شناسم من
> که رنگ دامنش زرد است
> شب و روزش شده گریه
> که او نازای پردرد است
>
> زنی را می شناسم من
> که نای رفتنش رفته
> قدم هایش همه خسته
> دلش در زیر پاهایش
> زند فریاد که بسه
>
> زنی را می شناسم من
> که با شیطان نفس خود
> هزاران بار جنگیده
> و چون فاتح شده آخر
> به بدنامی بد کاران
> تمسخر وار خندیده
>
> زنی آواز می خواند
> زنی خاموش می ماند
> زنی حتی شبانگاهان
> میان کوچه می ماند
>
> زنی در کار چون مرد است
> به دستش تاول درد است
> ز بس که رنج و غم دارد
> فراموشش شده دیگر
> جنینی در شکم دارد
>
> زنی در بستر مرگ است
> زنی نزدیکی مرگ است
>
> سراغش را که می گیرد
> نمی دانم؟
> شبی در بستری کوچک
> زنی آهسته می میرد
>
> زنی هم انتقامش را
> ز مردی هرزه می گیرد
> زنی را می شناسم من
>  زنی را....
                     
«سیمین بهبهانی»