صندوق  چوبی

ارنست امروز زودتر از خواب  برخاست . لبخندی بر لب داشت گویی خاطرهای شیرین را در ذهن تداعی میکند

برای چندمین بار طی دو روروز گذشته  صندوقی که به سفارش او از چو ب بلوط  ساخته بودند وارسی نمود

غذای ژانت گربه سفیدش را درون ظرف مخصوص ریخت و به اصلاح صورت و حمام مشغول شد

گویی قرار بسیار مهمی در پیش داشت .روز گذشته تمام مستخدمین را بجز ویکتور  مرخص کرده  و با انها

به بهانه مسافرتی طولانی تسویه حساب نموده  بود.

ارنست پس از جدایی تلخش از ژانت اندرسون  دختری که عاشقش بود   نتوانست  دل بدیگری بسپارد و در تمام این

 سالها تنها زندگی کرد بهمین خاطر نام گربه اش را ژانت گذاشته بود .

http://wwww.naria.ir/uploads/image/28redjb.jpg

او پس از حمام به اتاق مطالعه رفت  و نامه ای که دیشب تا دیرهنگام  مشغول نوشتنش بود بازخوانی نمود تا مطلبی

از قلم نیفتاده باشد .

ویکتور مرد میانسالی بود که ارنست به او اعتماد بسیار داشت بهمین خاطر از تمام کارهایش وی را باخبر میکرد

ویکتور که میدانست امروز  چه ماجرایی در پیش روی اربابش قرار دارد بسار غمگین بود و چشم از ارنست برنمیداشت

او میدانست چاره برای جلوگیری از این اتفاق وجود نخواهد داشت  پس به ارنست کمک میکرد تا  همه چیز طبق روال پیش رود .

ساعت حدود 8 صبح بود وزمان زیادی  تا  10که قبلا ارنست  گفته بود و از ویکتو خواسته بود تا چند تن از دوستان , وکیلش

وکشیش  جوان  پدر خوزه   را برای ان ساعت  دعوت کند  نمانده بود .

ارنست بار دیگر خانه را برانداز کرد  وگربه اش  را در اغوش کرفته و راهی اتاقش شد تا لباس ویژه اش  را بپوشد

ساعتی بعد  ویکتور  که مشغول چیدن صندلیها برای پذیرایی بود  ارنست را در لباسی شیک دید  که از پله ها  پایین می آید

با دیدن این صحنه نتوانست غم را در دیدگانش پنهان کند به طرف اربابش رفته و او را درآغوش کشید و گریست

ارنست که  غافگیر شده بود  با لبخندی به  ویکتور گفت که اصلا نگران آینده اش نباشد در نبود او  انقدر برایش در نظر گرفته

که محتاج دیگران نشود  و با همان لبخند نگاهی به ساعت انداخت و گفت زمانش فرا رسیده  .

به طرف صندوق ساخته شده از چوب بلوط رفت  و نامه ای را از جیبش خارج نموده و به ویکتو ر داد و به او گفت طبق برنامه عمل نماید

به درون صندوق که تابوتی  کنده کاری شده بود رفت و خوابید و چشمانش را بست . دقایقی بعد که ویکتور بالای سر اربابش امد گویی  روزهاست  که مانند کودکی خوابیده است. 

ساعت 10 مهمانان یک به یک رسیدند و پیشتر از همه دکتر سیمون  بود که بالای سر ارنست حاضر شد و پس معاینه

به حاضرین اعلام کرد که ارنست در اثر تومور مغزی  که تا آخرین لحظه ممکن حاضر به جراحیش نشد درگذشته است.

مهمانان که از قبل انتظار این روز را داشتند  از پدر خوزه  خواستند  برای روح ارنست  دعا کند تا به آرامش برسد

کشیش نیز  همین کار را کرد . وکیل ارنست  که زنی جوان بود پاکتی  که حاوی  اخرین خواسته های ارنست بود را از ویکتور گرفت

 و درب  ان را گشود  پس از مطالعه و تایید مهر و امضاء ارنست به  حاضرین اعلام کرد که ارنست  این خانه ولوازمش را به ویکتور خدمتکار و همدمش  بخشیده به شرط آنکه از ژولیت گربه اش مراقبت کند و باقی ثروتش را به یتیمخانه  پارادایس   جهت  صرف در امور یتیمان  بخشیده است  .

مهمانان پس از شنیدن  محتوای وصیت  به ویکتور تسلیت گفته  و با ادای  احترام به جنازه ویکتور  خانه را به صاحب جدیدش واگذار کردند.

ساعتی بعد در آن خانه فقط ویکتور بود , جنازه سرد ارنست درون صندوق چوبی و گربه سفید که گویی میخندید.